مقتل

مقتل – شهادت محمد بن عباس

مرحوم صدر قزوینی در کتاب حدائق الانس مینویسد:از جمله مستشهدین در رکاب سلطان دنیا و دین فرزند قمر منظر ماه پیکر و شجیع ناس محمد بن العباس است. [ صفحه ۶۵۳] عباس بن امیر علیهماالسلام سه پسر داشت که یکی از آنها به نام محمد در کربلاء همراه پدر بود.قمر بنیهاشم علاقه تامی به وی داشت و او را هیچگاه از خود جدا نمیکرد از ماه، خورشیدی به عمل آمده بود که ماه تمام از تاب رخسارهاش رشگ میبرد و مهر جهانافروز از عکس عارض دلربایش در عرق خجلت مینشستاز محیط فضل زیبا گوهری آمد پدید بر سپهر مجد رعنا اختری آمد پدیداز بس این جوان مقدس خدای را سجده کرده بود کان بین عینیه اثر السجود در میان دو چشمان مبارکش علامت سجده ظاهر بود نماز تهجد وی ترک نمیشد چون قمر بنیهاشم کار برادرش حسین علیه السلام را زار دید اول برادران خود را تصدق خاکپای حضرت کرد بعد جوانش محمد را طلبید کفن به گردن و شمشیر به کمرش بست آن ماه تمام را آورد بدور امام علیه السلام گردانید اذن جهاد و جان نثاری او را از حضرت شهریاری گرفت فرمود نور دیده در این محنتآباد جهان همان روی به خرمآباد بهشت ببر که ساعت دیگر بتو خواهم رسید.محمد نیز دست و پای عمو را بوسید و با عمهها خداحافظی کرد، روی به میدان نهاد.کیفیت مبارزت و چگونگی جنگ او در مقاتل مذکور نیست همین قدر ابنشهرآشوب و دیگران محمد بن عباس را در شمار شهداء کربلاء میآورند و قاتل وی نامردی از قبیله بنیدارم است که داغ این جوان را به دل قمر بنیهاشم نهاده و حرمله بن کاهل روزی که به کوفه آمد سر محمد بن عباس را به گردن اسب خود آویخته بود که مرحوم مجلسی و صاحب تبر مذاب روایت میکنند، اما صاحب تبر مذاب نیز از هشام بن محمد و از قاسم بن اصبغ نقل میکند، که گفت آن روزی که اهل بیت رسالت را وارد کوفه میکردند من نیز از جمله تماشائیان بودم اذا [ صفحه ۶۵۴] بفارس من احسن الناس وجها سواری که از همه سواران نیکو صورتتر بود دیدم بر اسبی جلف سوار است قد علق فی لبد فرسه راس غلام امرد کانه القمر لیله تمامه آن سوار سر جوانی را به گردن اسب خود آویخته بود که اصلا مو در صورت آن جوان نبود ولی در حسن و درخشندگی آن سر مانند قرص قمر که در شب چهارده بدرخشد میدرخشید و الفرس یمزح فاذا طاطا راسه لحق الراس الارض اسب جلف آن سوار جانی که بازی و مزاح میکرد سر را به زیر میآورد آن سر بریده نورانی مثل گوی بر زمین میرسید و بخاک میکشید.پرسیدم این سر کیست؟گفتند: این سر مبارک محمد بن عباس است.سپس مرحوم صدر قزوینی نوشته است:این روایت تبر مذاب را هر که نوشته سر عباس بن علی علیهماالسلام نوشته و هر که از ذاکرین و واعظین در منابر خوانده و میخواند سر عباس بن علی علیهماالسلام میخواند ولی تامل و تفکر ننمودهاند که سهو کاتب و یا غفلت ناقل عباس را بجای محمد نوشته و محمد را از قلم انداخته و اشتباه شده و الا ابوالفضل العباس که صاحب دو پسر و به قولی سه پسر و یک دختر بوده و لااقل سن مبارکش از سی و پنج سال متجاوز بوده چگونه جوانی امرد میشود لذا یا ناقل غفلت کرده از اینکه محمد بن عباس را عباس گفته و یا کاتب سهو نموده است.حاصل کلام قاسم بن اصبغ میگوید:سر را شناختم ولی سوار که سر مبارک را به گردن اسب خود آویخته بود نشناختم پرسیدم کیست؟گفتند: حرمله بن کاهل اسدی است.قاسم گوید: آن قدر زمانی نگذشت که حرمله را دیدم با صورتی سیاه و با حالتی تباه آمد چهرهی او از شدت سیاهی قیرگون شده به او گفتم: [ صفحه ۶۵۵] ای پلیدک، آن روز که با شوکت تمام بر اسبی سیمین لجام نشسته بودی و سری همچون ماه تمام به گردن اسب آویخته بودی عیش و نشاطی داشتی و صورتی بهتر از صورت تو ندیدم، اکنون چرا باین روز افتادی که از تو قبیحتر و سیاهتر کسی را نمیبینم؟قاسم گوید: حرمله شروع کرد به گریه کردن و گفت ای قاسم به خدا از همان روز که این فعل از من صادر شد شب که به خواب رفتم دیدم دو نفر شدید الغضب آمدند گریبان مرا گرفتند و در میان آتشی افروخته انداختند و هر شب تا حال این کار را بر سر من میآورند و کسی نیست که مرا از دست ایشان خلاص کند.فرددیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کنداما روایت مجلسی علیهالرحمه:در بحار از ابوالفرج و او نیز از مدائنی و او از قاسم بن اصبغ روایت میکند که گفت:نامردی از بنیدارم را دیدم صورتی چون قیر سیاه دارد کنت اعرفه جمیلا شدید البیاض و من پیش از آن دیده بودم و او را میشناختم وی بسیار نیکو صورت و سفید روی بود پرسیدم چرا به این روز افتادی؟جواب داد: انی قتلت شابا امرد مع الحسین علیه السلام و بین عینیه اثر السجود من در کربلا جوانی امرد را که با حسین علیه السلام بود کشتم در میان دو چشمش آثار سجده بود و از آن روز الی اکنون هر شب که بخواب میروم آن جوان میآید و گریبان مرا میگیرد و در آتش جهنم میاندازد و هر کس که بیدار است صدای مرا میشنود. [ صفحه ۶۵۶]
برگرفته از کتاب مقتل از مدینه تا مدینه نوشته: جواد ذهنی تهرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *