پدر و مادر (شجره نامه)

پدر حضرت رقیه

پدر بزرگوار حضرت رقیّه۳، حضرت امام حسین بن علی۸ هستند که معروف تر از آن می باشند که نیاز به توصیف و معرّفی داشته باشند و قلم از توصیف آن امام، عاجز و بیان، اَلکن است.
مادر حضرت رقیّه۳:
در معالی السّبطین علّامه ی حائری می نویسد:
مادر حضرت رقیّه۳، شاه زنان دختر یزجرد بود که بنا بر این قول حضرت رقیّه۳ با امام سجّاد۷ خواهر تنی می باشند .
در کتب دیگر مادر آن حضرت را امّ اسحاق که قبلاً همسر امام حسن۷ بود و آن حضرت در وصیّت خود به برادرش امام حسین۷ سفارش کرد که با امّ اسحاق ازدواج کند و فضائل بسیاری را برای آن بانو برشمرد، نام می برند .
شیخ مفید در کتاب ارشاد مادر حضرت رقیّه۳ را امّ اسحاق بنت طلحه معرّفی می نماید .
سنّ حضرت رقیّه۳
سنّ مبارک حضرت رقیّه۳ هنگام شهادت، طبق پاره ای از روایت ها سه سال و مطابق پاره ای دیگر چهار سال بود.
برخی نیز پنج سال و هفت سال نقل کرده اند. در کتاب وقایع الشّهور و الایام نوشته ی علّامه ی بیرجندی۱ آمده است که، دختر کوچک امام حسین۷ در روز پنجم ماه صفرالمظفر سال ۶۱ وفات کرد، چنان که همین مطلب در کتاب ریاض القدس نیز نقل شده است.
وداع حضرت امام حسین۷ در عصر عاشورا
با اهل حرم
علّامه ی مجلسی۱ در بحارالانوار ذکر نموده که چون امام مظلوم هفتاد و دو نفر از اصحاب خود را دید که روی زمین افتاده اند و بی کس و تنها مانده است، به جهت وداع متوجّه خیمه ها شد.
« وَ نَادَی یَا سُکَیْنَهُ وَ یَا رقیَّه وَ یَا عَاتِکَه وَ یَا زَیْنَبُ وَ یَا فاطِمَه، یَا اُمَّ کُلْثُومٍ عَلَیْکُنَّ مِنِّی السَّلام» .
اهل حرم را صدا زد: ای سکینه و ای رقیّه و ای عاتکه و ای زینب و ای فاطمه و ای امّ کلثوم، خداحافظ.
زنان و دختران و کنیزان چون این صدا را شنیدند همگی از خیمه ها بیرون دویدند، و صدا به گریه و ناله بلند کردند. حضرت یک یک را سفارشی می فرمود که دلها را آتش می زد، نگاه حسرتی به ایشان کرد و آه از دل سوخته خود کشید… حضرت فرمود:
« وَ کَانِّی بِکُمْ غَیْرَ بَعیدٍ کَالْعَبیدِ یَسُوقُونَکُمْ امامَ الرِّکابِ وَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذَابِ، فَتَضارَخْنَ النِّساءُ فَسَکَّتهُنَّ».
ای خواهر، گویا می بینم که در این نزدیکی، شما را مثل بندگان و کنیزان اسیر کرده، در جلو اسب ها می دوانند و عذاب می کنند، که اهل حرم صدا به گریه و ناله بلند کردند، آن حضرت ایشان را ساکت گردانید و امر به شکیبایی نمود و سپس روانه ی میدان شد.
وداع امام حسین۷ در روز عاشورا
با حضرت رقیّه۳
چنانکه نافع بن هلال گوید در میان دو صف لشکر ایستاده نگاه می کردم:
« فَرَایْتُ صَغیرَهً بَاکِیَهً جَاءَتْ وَ اَخَذَتْ بِذَیْلِ ابیها فَقَالَتْ: یَا اَبَهِ اُنْظُرْ اِلَیَّ فَاِنِّی عَطْشانٌ».
دیدم دختر کوچکی آمد و دامن امام مظلوم را گرفت و عرض کرد: ای پدر! مرا دریاب که بسیار تشنه ام، آن حضرت نگاهی به صورت آن طفل کرده و گریسته و فرمودند: صبر کن ای نور دیده،
« اللهُ یُسْقیکَ فَاِنَّهُ وَکیلی».
خداوند تو را آب خواهد داد، همانا او وکیل من است.
دست او را گرفته و به خیمه برگردانید. نافع بن هلال گوید: پرسیدم این طفل کیست و چه نام دارد؟ شخصی گفت: دختر سه ساله ی حسین، رقیّه است .
حضرت رقیّه۳ در شام عاشورا به یاد
لب تشنه ی پدر آب نخورد
عصر عاشورا که دشمنان برای غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعاً ۲۳ کودک از اهل بیت: را یافتند.
به عمر سعد گزارش دادند که این ۲۳ کودک، بر اثر شدّت تشنگی در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آنها آب بدهند. وقتی که نوبت به حضرت رقیّه۳ رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوی قتلگاه حرکت کرد. یکی از سپاهیان دشمن پرسید: کجا می روی؟
حضرت رقیّه۳ فرمود: « بابایم تشنه بود، می خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم». او گفت: آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند! حضرت رقیّه۳ در حالی که گریه می کرد، فرمود: « پس من هم آب نمی آشامم» .
حضرت رقیّه۳ کنار پیکر خونین پدر
در شام غریبان
در کتاب مبکی العیون آمده است:
در شام غریبان، حضرت زینب۳ در زیر خیمه ی نیم سوخته ای، اندکی خوابید.
در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه ی زهرا۳ را دید. عرض کرد: مادر جان! آیا از حال ما خبر داری؟! حضرت فاطمه۳ فرمود: تاب شنیدن ندارم. حضرت زینب۳ عرض کرد: پس شکوه ام را به چه کسی بگویم؟ حضرت زهرا۳ فرمود: « من خود هنگامی که سر از بدن فرزندم حسین۷ جدا می کردند، حاضر بودم. اکنون برخیز و رقیّه۳ را پیدا کن».
حضرت زینب۳ برخاست. هر چه صدا زد، حضرت رقیّه۳ را نیافت. با خواهرش امّ کلثوم۳، در حالی که گریه می کردند و ناله سر می دادند، از خیمه بیرون آمدند و به جستجو پرداختند تا این که نزدیک قتلگاه صدای او را شنیدند. کنار بدن های پاره پاره، دیدند رقیّه۳ خود را روی پیکر مطهّر پدر افکنده و در حالی که دست هایش را به سینه ی پدر چسبانیده است درد دل می کند. حضرت زینب۳ او را نوازش کرد. در این وقت سکینه۳ نیز آمد و با هم به خیمه بازگشتند. در مسیر راه سکینه۳ از رقیّه۳ پرسید: چگونه پیکر پدر را پیدا کردی؟ او پاسخ داد: « آن قدر پدر پدر کردم که ناگاه صدای پدرم را شنیدم که فرمود: بیا اینجا، من در این جا هستم» .
برگرفته از کتاب بانک جامع حضرت رقیه علیهاالسلام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *