خاندان

زنده ماندن اهل بیت رسالت در جنگ کربلا

روز عاشورا دشمن میخواست همهی اهل بیت علیهمالسلام را به قتل برساند ولی به این امر موفق نشد و دو مرد و یک یا دو بچه زنده مانده، در میان اسرای اهل بیت به چشم میخوردند:۱- علی بن الحسین علیهالسلام که به جهت بیماری در خیمهها افتاده و قادر بر جنگ کردن نبود، ولی پس از عاشورا به تدریج سلامتی خود را بازیافت. از آنجا که خداوند میخواست نسل حسین علیهالسلام منقرض نشود و امامت در ذریه او باقی بماند و از طرف دیگر، عدهای زن و بچه بدون سرپرست نباشند، امام سجاد علیهالسلام مریض شد تا نتواند در جنگ شرکت کند و پس از گذشتن وقایع عاشورا، آن حضرت به تدریج سالم گشت و سرپرستی زنان را به عهده گرفت. [ صفحه ۵۲۲] چند بار دشمنان خدا خواستند او را بکشند و نور خدای را خاموش کنند، ولی خداوند خود نگهدار نور خود بود. در عصر عاشورا که دشمنان به خیمهها ریختند میخواستند آن حضرت را بکشند تا آن که ابنسعد آمد و از کشتن او جلوگیری کرد، و هیچ جای تعجب نیست که مثل ابنسعد، امام سجاد علیهالسلام را حفظ نماید، مگر فرعون، حضرت موسی علیهالسلام را نگهداری نکرد؟ که چون خداوند امری را بخواهد برای آن وسیله درست میشود.همچنین در کوفه، خداوند او را از شر ابنزیاد نگاه داشت، و در شام هم – بنابر بعضی از نقلها – یزید میخواست او را بکشد، ولی منصرف گردید.۲- حسن بن حسن بن علی علیهالسلام که داماد امام شهید علیهالسلام بود. ابوالفرج در «مقاتل الطالبیین» روایت مینماید: حسن مثنی از عموی خود امام حسین علیهالسلام خواست که یکی از دختران خود – فاطمه یا سکینه – را به او تزویج نماید. امام فرمود: هر کدام را که بیشتر میخواهی بگو تا همان را به تو تزویج نمایم. او حیا کرد، امام علیهالسلام فاطمه را اختیار کرد و فرمود: او به مادرم فاطمه، دختر پیغمبر شبیهتر است. [۶۳۱] .او در کربلا در رکاب عموی خود بود، و بنا به نقلی مجروح شد و در میان اسرا بود، چون مادر او خولهی فزاریه بود، اسماء بن خارجه فزاری آمد و او را از اسیران جدا کرد و گفت: نمیگذارم او را اسیر کنند.عمر بن سعد گفت: پسر خواهر اسمآء را به او واگذارید. وی در سن سی و پنج سالگی وفات کرد. [۶۳۲] بنابراین، حسن در همان کربلا از اسیران جدا شد و با آنان به شام سفر ننمود.۳- عمرو بن حسن علیهالسلام نیز در میان اسرا بود. او پسر کوچکی بود، روزی یزید به او گفت: با پسر من جنگ میکنی؟ گفت: چاقویی به او و چاقویی به من بده، آنگاه با [ صفحه ۵۲۳] او به قصد کشتن جنگ میکنم.یزید عمرو بن الحسن علیهالسلام را به سینه چسبانید و گفت: «شنشنه اعرفها من اخزم»، مار به جز مار نمیزاید. [۶۳۳] .ابومخنف گوید: حسن بن حسن علیهالسلام و عمرو بن حسن را خردسال شمردند و به همین جهت آنها را نکشتند. [۶۳۴] .۴- زید بن حسن، در «مقاتل الطالبیین» او را نیز در میان اسیران نام برده است. [۶۳۵] اگر این نقل صحیح باشد باید گفت: زید در آن موقع خردسال بوده که به جنگ نرفت و دشمنان پس از جنگ او را نکشتند، بلکه او را اسیر نمودند. از پاسخ امام علیهالسلام به ابنزیاد که فرمود: اگر مرا میکشی مرد پرهیزکاری را با زنان روانه کن معلوم میشود که زید صغیر بوده است.
بیرون آمدن دو نفر از بهشت و رهایی عقبه بن سمعان
سه مرد از بیگانگان با حسین علیهالسلام، که در صف اصحاب بودند کشته نشدند.۱- مرقع بن ثمامه اسدی که زانو زده بود و به سمت دشمن تیر میانداخت و جنگ مینمود تا اینکه بعضی از خویشانش به او امان داده و گفتند: نزد ما بیا. پس او به لشکر دشمن ملحق شد. عمر بن سعد خبر او را به ابنزیاد داد، ابنزیاد او را به زاره تبعید نمود. [۶۳۶] .من از شقاوت این مرد و سوءعاقبت او بسیار درشگفتم! چگونه حب حیات و زندگانی او را وادار نمود که از بهشت بیرون رفته، در جهنم داخل گردد. این بدبخت، از صف لشکر امام حسین علیهالسلام به صف پسر سعد پناه میبرد و سرانجام به [ صفحه ۵۲۴] زاره تبعید میشود.من نمیدانم این شخص به چه علت تا روز عاشورا با امام علیهالسلام بود؟ آیا گمان میکرد که حسین علیهالسلام صلح میکند یا آن که به سلطنت میرسد؟ اگر او طالب آخرت بود چرا از حسین علیهالسلام جدا شد؟ و اگر طالب دنیا بود چرا این چند روز از ابنسعد جدا و با حسین علیهالسلام بود؟از سوءعاقبت به خداوند پناه میبرم!۲- عقبه بن سمعان، ابنسعد او را گرفت و از او پرسید: کیستی؟ گفت: بندهای مملوک – او غلام رباب، دختر امرءالقیس و زوجهی امام علیهالسلام بود – ابنسعد او را آزاد نمود. از آنان که با امام علیهالسلام بودند جز همین عقبه، کسی جان به در نبرد. [۶۳۷] .یکی از کسانی که ابومخنف به واسطهی او وقایع کربلا را در کتاب مقتل خود نوشته، همین عقبه بن سمعان است این عقبه میگوید: من از مدینه تا مکه و از مکه تا عراق با حسین علیهالسلام بودم و از او جدا نشدم تا آنکه کشته شد، و هیچ سخنی با مردم نگفت، چه در مدینه و چه در مکه و چه در راه و چه در عراق و چه در میان لشکر تا آن روز که کشته شد مگر آنکه من سخنان او را شنیدم. به خدا سوگند! حسین علیهالسلام نگفت آنچه را مردم میگویند و مردم به دروغ میگویند که حسین علیهالسلام گفت: میروم دست خود را در دست یزید میگذارم و یا به یکی از سرحدات مسلمانان میروم و در آنجا میمانم. او گفت: بگذارید در زمین وسیع خدا بروم تا ببینم کار مردم به کجا میکشد. [۶۳۸] .۳- ضحاک بن عبدالله مشرقی، او میگوید: من از اول با حسین علیهالسلام عهد کرده بودم مادامی که یاور داشته باشد از او دفاع کنم، و چون برای او کسی باقی نماند من آزاد باشم. وقتی دیدم یاوران و اهل بیت او کشته شدند و کسی به جز سوید بن [ صفحه ۵۲۵] عمرو خثعمی و بشیر بن عمرو حضرمی باقی نمانده، به او گفتم: یابن رسول الله! من با شما چنین عهدی داشتم. فرمود: درست میگویی، ولی چگونه میتوانی از دست این دشمنان نجات بیابی؟! اگر بتوانی تو آزاد هستی.ضحاک میگوید: در آن موقع که دشمنان اسبان ما را میکشتند من اسب خود را به خیمهای بردم و پیاده میجنگیدم، دو نفر از دشمنان را کشتم و دست یک نفر از لشکر ابنسعد را بریدم، و مکرر امام علیهالسلام به من دعای خیر مینمود. وقتی مرا مرخص کرد اسب را از خیمه بیرون آورده، سوار شدم. آنگاه آن را زدم و به گوشهای از لشکر حمله کردم، آنگاه به من راه دادند و من از میانشان بیرون رفتم. پانزده نفر از لشکر مرا تعقیب کردند تا این که به یکی از دهات نزدیکی شاطی الفرات رسیدم، وقتی آنان به من رسیدند رو به آنها کردم، از میان آنها کثیر بن عبدالله شعبی، ایوب بن مشرح خیوانی و قیس بن عبدالله صائدی مرا شناختند و گفتند: این ضحاک مشرقی پسر عموی ماست، شما را به خدا! از او دست بردارید. سه نفر از بنی تمیم گفتند: چون شما برادران ما چنین میخواهید، ما نیز قبول میکنیم و معترض او نمیشویم. دیگران هم وقتی چنین دیدند از من دست برداشتند و خدا مرا نجات داد. [۶۳۹] .ابومخنف بسیاری از وقایع کربلا را به واسطهی همین ضحاک نقل نموده است. من این سخن ضحاک را که میگوید: با امام علیهالسلام چنین عهد نمودم و حضرت روز عاشورا مکرر مرا دعا کرد، باور نمیکنم. حمید بن مسلم نیز میگوید: امام سجاد علیهالسلام در حق من دعای خیر نمود و من از او دفاع کردم. بر فرض که راست گوید، و امام علیهالسلام او را مرخص بفرماید، آیا او وظیفه داشته که امام علیهالسلام را در چنین موقعیتی تنها بگذارد و از او دفاع نکند؟امام علیهالسلام در شب عاشورا، اصحاب و اهل بیت خود را مرخص فرمود، آیا آنان [ صفحه ۵۲۶] رفتند؟ آیا عقلا و وجدانا و شرعا میتوانستند بروند؟ این بدبخت با زحمت زیادی خود را از بهشت بیرون کرد، و اگر چند دقیقه جنگ میکرد و کشته میشد چه ضرر میکرد؟ آیا پس از این فرار از مرگ نجات یافت؟در اینجا مناسب است میان مرقع بن ثمامه اسدی و ضحاک بن عبدالله مشرقی با حر بن یزید ریاحی و یزید بن زیاد، ابوشعثاء کندی مقایسه شود. این دو امیر، از بزرگان شهدا و ابطال اصحاب امام علیهالسلام گشتند، خود را از جهنم خلاص و به بهشت رساندند، خوشا به حال این دو مرد، و بدا به حال آن دو نامرد! [ صفحه ۵۲۷]
برگرفته از کتاب تاریخ سید الشهدا ء (ع)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *