حوادث، وقایع، هجرت, نقش تربیتی و ارشادی

ورود امام حیسن علیه اللسام به زمین کربلا

و حر بن یزید کار را سخت گرفت که در همان مکانی که نه آب بود و نه آبادی پیاده شوند، حسین (ع) فرمود: وای بحال تو بگذار
باین ده یعنی نینوی و غاضریه، یا آن دیگر یعنی شفیه فرود آئیم؟ گفت: بخدا نمیتوانم (زیرا) این (فرستاده) مردی است که برای
دیدهبانی نزد من آمده (که ببیند آیا من بدستور عبید اللَّه رفتار میکنم یا نه، و من ناچارم در برابر چشم او دستورش را انجام دهم)
زهیر بن قین گفت:
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۸۶
بخدا ای فرزند رسول خدا من میبینم که کار پس از آنچه اکنون میبینید سختتر باشد، ( ۱) همانا جنگ با این گروه در این
ساعت بر ما آسانتر است از جنگیدن کسانی که پس از این بنزد ما خواهند آمد؟ بجان خودم سوگند پس از این لشکری بسوی ما
آیند که ما برابری آنان نتوانیم (پس اجازه فرما با اینان بجنگیم؟) حسین (ع) فرمود: من کسی نیستم که آغاز بجنگ ایشان کنم (و
من این کار را شروع نخواهم کرد) پس آن حضرت فرود آمد و آن در روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجری بود.
چون فردا شد عمر بن سعد بن أبی وقاص با چهار هزار سوار بیامد و در نینوی مسکن گرفت و عروه بن قیس أحمسی را بنزد حسین
(ع) فرستاده گفت: بنزد او برو و بپرس برای چه باین سرزمین آمدی و چه میخواهی؟ و این عروه از کسانی بود که خود نامه برای
حضرت نوشته بود پس شرم کرد نزد آن حضرت بیاید (و کار را بدیگری حواله کرد) عمر بن سعد این کار را بهمه بزرگانی که
نامه بآن حضرت نوشته بودند پیشنهاد کرد و همگی از انجام آن خودداری کردند، کثیر بن عبد اللَّه شعبی- که مردی دلاور و
بیباک بود و چیزی جلوگیر او در کارها نبود- برخاسته گفت: من بنزد او میروم و بخدا اگر بخواهی او را در دم غافلگیر کرده
میکشم؟ عمر گفت: نمیخواهم او را بکشی ولی بنزد او برو و بپرس:
برای چه باینجا آمدهای؟ کثیر بنزد آن حضرت آمده چون أبو ثمامه صائدی (که از یاران سید الشهداء (ع) بود) او را دید عرضکرد:
خدا کارت را به نیکی پایان دهد ای ابا عبد اللَّه بدترین مردم زمان و بیباکترین و خونریزترین آنان بنزد تو آید و برخاسته سر راه او
آمد و گفت: (اگر میخواهی نزدیک بیائی) شمشیرت را بگذار! گفت: نه بخدا این کار را نمیکنم جز این نیست که من فرستاده
هستم پس اگر سخن
صفحه ۳۶ از ۶۳
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۸۷
مرا بشنوید پیغامی که آوردهام بشما بازگویم و اگر نپذیرید، بازگردم، ( ۱) أبو ثمامۀ گفت: پس من قبضه شمشیر تو را نگه میدارم
آنگاه سخنت را بازگو؟ گفت: نه بخدا دست تو بآن نخواهد رسید، ابو ثمامۀ گفت: پس پیغامت را بمن بگو تا من برسانم ولی من
نمیگذارم تو نزدیک بآن جناب بشوی، زیرا تو مرد تبهکاری هستی! و بهم دشنام داده کثیر بسوی عمر بن سعد بازگشت و جریان را
باو گفت، پس عمر قره بن قیس حنظلی را پیش خوانده گفت: ای قره وای بر تو، برو حسین را دیدار کن و بپرس برای چه باینجا
آمده؟ و چه میخواهد؟ قره بنزد آن حضرت آمد، چون حسین (ع) او را بدید فرمود: آیا این مرد را میشناسید؟ حبیب بن مظاهر
گفت: آری این مردی است از قبیله حنظلۀ تمیم و خواهرزاده ما است و من او را مردی خوش عقیده میدانستم و باور نداشتم که در
این معرکه حاضر گردد (و بجنگ شما بیاید) پس نزدیک آمد و پیغام عمر بن سعد را رساند، حسین (ع) فرمود: مردم شهر شما بمن
نوشتند بدینجا بیایم پس اگر آمدن مرا خوش ندارید من باز میگردم، سپس حبیب بن مظاهر باو گفت: وای بر تو ای قره کجا بنزد
مردم ستمکار بازگردی (اینجا بمان) و یاری کن این مردی را که بوسیله پدرانش خداوند تو را نیرو داد بسعادت و بزرگواری! قره
بحبیب گفت: پیش صاحب خویش بازگردم و پاسخ این پیغام را برسانم آنگاه در این باره فکری کنم! پس بسوی عمر بن سعد
بازگشت و سخن آن حضرت را باو گفت، عمر گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ و قتال با او آسوده کند.
اما بعد پس من هنگامی « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ » 🙁 ۲) و نامه بعبید اللَّه بن زیاد نوشت (بدین مضمون )
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۸۸
که بنزد حسین بن علی آمدم فرستادگان خود را نزد او فرستادم و از آمدن او باین سرزمین و آنچه میخواهد پرسش کردم؟ حسین
گفت: مردم این شهرها بمن نوشتند و فرستادگانشان پیش من آمدند و از من خواستند بدینجا بیایم، من هم آمدم، اکنون اگر آمدنم
را خوش ندارند و اندیشه ایشان در این باره دگرگون شده از نزد ایشان بازگردم، حسان بن قائد عبسی گوید: من نزد عبید اللَّه بن
زیاد بودم که نامه عمر بن سعد باو رسید، چون نامه را خواند گفت: اکنون که چنگال ما باو بند شده میخواهد بگریزد ولی رهائی از
برای او نیست! (این سخن را گفت) و نامه بعمر بن سعد نوشت: اما بعد نامه تو رسید و مضمون آن را دانستم پس بر حسین و همه
همراهانش پیشنهاد کن با یزید بیعت کند و چون چنین کرد آنگاه در باره کار او اندیشه خواهم کرد. و السّلام.
چون پاسخ نامه بعمر بن سعد رسید با خود گفت: میترسم که ابن زیاد سر سازش نداشته باشد؟ و دنبال آن نامه دیگری از ابن زیاد
بعمر بن سعد رسید: که میان حسین و یارانش و میان آب حائل شو تا اینکه یک قطره آب نچشند، چنانچه با آن مرد تقی زکی
عثمان بن عفان چنین رفتار شد، پس عمر بن سعد همان ساعت عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد تا کنار شریعه فرود آیند و
میان حسین و یارانش و میان آب حائل شدند که یک قطره آب از آنجا برندارند، و این جریان سه روز پیش از کشته شدن حسین
علیه السّلام بود، و عبد اللَّه بن حصین ازدی که در میان قبیله بجیلۀ آمده بود با آواز بلند فریاد زد: ای حسین آیا این آب را ننگری
که گویا در صفا و زلالی چون شکم آسمان است، بخدا قطرهای از آن نچشید تا از تشنگی بمیرید، حسین (ع) فرمود: بار خدایا او را
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۸۹
تشنه کام بمیران و هرگز او را میامرز، ( ۱) حمید بن مسلم گوید: بخدا من پس از واقعه کربلا در بیماریش او را عیادت کردم و
سوگند بدان خدائی که شایسته پرستش جز او نیست او را دیدم آب میخورد تا شکمش پر میشد، سپس آن را برمیگرداند و فریاد
میزد: تشنهام، تشنهام، و دوباره آب میخورد تا شکمش پر میشد و بر میگرداند و (فریاد تشنگی میزد و) از تشنگی میسوخت و این
کارش بود تا جانش بدر آمد- لعنه اللَّه.
و چون حسین (علیه السّلام) فرود شدن لشکرها را با عمر بن سعد لعنه اللَّه به نینوی دید و یاری دادن ایشان را برای جنگیدن با خود
دید کس بنزد عمر بن سعد فرستاد که من میخواهم تو را دیدار کنم و با تو ملاقات کنم، پس شبانه یک دیگر را دیدار کرده و در
صفحه ۳۷ از ۶۳
پنهانی زمانی دراز با هم گفتگو کردند، سپس عمر بن سعد بجای خویش بازگشت و نامه بعبید اللَّه بن زیاد نوشت: اما بعد همانا
خداوند آتش را خاموش ساخت و پریشانی را برطرف نموده کار این امت را اصلاح کرد، و حسین با من پیمان بست که از همان
جا که آمده بهمانجا بازگردد یا بیکی از سرحدات رود و مانند یکتن از مسلمانان باشد (و کاری بکار کسی نداشته باشد) در هر چه
بسود مسلمانان است شریک آنان و در زیان آنان نیز همانند ایشان باشد، یا بنزد یزید برود و دست در دست او گذارد و هر چه خود
دانند انجام دهند، و در این پیمان خوشنودی تو و اصلاح کار امت است.
(مترجم گوید: چنانچه میدانیم و از سخنان حضرت سید الشهداء (ع) که در خلال روایات و شرح حال آن بزرگوار پیش از این
گذشت روشن شود: آن جناب هرگز حاضر نبود بنزد یزید رفته و دست بیعت در دست او گذارد، محدث قمی از عقبۀ بن سمعان
حدیث کند که گفت: من از مدینه تا بمکه، و از مکه تا عراق تا آنگاه که حسین (ع) شهید شد همه جا با او بودم، و تمام سخنان او
را در تمام این راه شنیدم و هیچ گاه چنین سخنی نفرمود:
بنا بر این عمر بن سعد این جمله آخر را از پیش خود در نامه افزوده است برای « که من حاضرم دست خود را در دست یزید گذارم »
اینکه شاید بتواند بوسیله کار را بهمین جا فیصله دهد و از زد و خورد و کشتن آن حضرت بدین وسیله جلوگیری کند چون همچنان
که پیش از این نیز گذشت جنگ با آن جناب را خوش نداشت، و میخواست بهر
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۹۰
وسیله ممکن است نگذارد کار بجنگ و خونریزی بکشد).
۱) چون عبید اللَّه این نامه را خواند گفت: این نامه خیرخواهی دلسوز بر مردم است (و در صدد بود این پیشنهاد را بپذیرد) شمر بن )
ذی الجوشن لعنه اللَّه (که در مجلس بود) برخاست و گفت: آیا این سخن را از حسین میپذیری اکنون که بسرزمین تو آمده و
پهلوی تو است؟ بخدا اگر از این سرزمین (بسلامت) برود و دست در دست تو نگذارد هر آینه نیرومندتر گردد و تو ناتوانتر خواهی
شد، پس این پیشنهادهای او را مپذیر زیرا این کار نشانه سستی است ولی از او بپذیر که خود و پیروانش بحکم تو گردن نهند آنگاه
اگر تو آنان را کیفر کنی تو بدان سزاوارتر خواهی بود، و اگر از ایشان درگذری و عفو کنی آنهم بدست تو است! ابن زیاد گفت:
خوب پیشنهادی کردی و تدبیر همین است که تو گفتی، این نامه که مینویسم بنزد عمر بن سعد ببر که باید بر حسین و پیروانش
پیشنهاد کند که تن بحکم من دهند، پس اگر بدان تن دادند آنان را زنده بنزد من فرستد، و اگر سرباز زدند باید با ایشان بجنگد،
اگر عمر بن سعد این کار را انجام دهد تو فرمانبردار او باش و از دستورش پیروی کن، و اگر جنگ را نپذیرفت تو امیر و فرمانده
لشکر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و سر او را برای من بفرست، و نامه بعمر بن سعد نوشت: که من تو را بنزد حسین نفرستادهام
که خود را از جنگ با او باز داری و با او بمسامحه رفتار کنی، و نه برای اینکه آرزوی سلامت و زندگی برای او داشته باشی، یا
عذر برای او بتراشی و در باره او پیش من وساطت کنی، بنگر ببین اگر حسین و همراهانش بدان چه من در باره ایشان حکم کنم تن
دهند و تسلیم آن گردند ایشان را بنزد من بفرست، و اگر نپذیرند بر آنان هجوم آور تا ایشان را بکشی و مثله کنی چون سزاوار آن
هستند، چون حسین کشته شد اسب بر سینه و پشت او بتازان زیرا که او سرکش و ستمکار است، و نه پندارم
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۹۱
که این کار پس از مردن زیانی رساند ( ۱) ولی چون من با خود گفتهام که اگر او را کشتم چنین کاری با او بکنم، پس اگر تو باین
دستور رفتار کردی پاداش مردی فرمانبردار و پیرو بتو دهیم، و اگر آن را نپذیری دست از کار ما و لشکر ما بکش و لشکر را با شمر
واگذار زیرا ما او را امیر بر کار خود کردیم و السلام.
پس شمر بن ذی الجوشن نامه عبید اللَّه را برای عمر بن سعد آورد، چون عمر بن سعد نامه را خواند باو گفت: چیست ترا وای بحال
تو خدا آوارهات کند و زشت گرداند آنچه برای من آوردهای، بخدا من گمان دارم همانا تو از او جلوگیری کرده از اینکه
صفحه ۳۸ از ۶۳
پیشنهادی که من برایش نوشته بودم بپذیرد و کاری را که ما امید اصلاح آن را داشتیم بر ما تباه ساختی، بخدا حسین تسلیم کسی
نشود همانا جان پدرش (علی) در سینه اوست (و او کسی نیست که تن بخواری دهد)؟ شمر گفت: اکنون بگو چه خواهی کرد آیا
فرمان امیر را انجام میدهی و با دشمنش میجنگی؟ و گر نه بکناری برو و لشکر را بمن واگذار؟ عمر بن سعد گفت: نه چنین نکنم و
امارت لشکر را بتو وانگذارم و خود انجام دهم، و تو امیر بر پیادگان باش، و عمر بن سعد پسین روز پنجشنبه نهم محرم برای جنگ
بسوی حسین علیه السّلام برخاست، و شمر آمده تا برابر همراهان حسین علیه السّلام ایستاد و گفت: فرزندان خواهر ما کجایند؟
(مقصودش چهار پسر ام البنین برادران حضرت سید الشهداء بود که چون مادرشان ام البنین از قبیله بنی کلاب بود و شمر نیز از آن
قبیله بود از این رو آنان را خواهر زاده خطاب کرد) أبا الفضل العباس، و جعفر، و عبد اللَّه، و عثمان فرزندان علی بن ابی طالب علیه
السّلام بیرون آمده گفتند: چه میخواهی؟ گفت: شما ای خواهرزادگان در امانید، آن جوانمردان باو گفتند: خدا تو را و امانی که
برای ما آوردهای لعنت کند، آیا بما امان میدهی و فرزند رسول خدا امان ندارد؟.
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۹۲
۱) سپس عمر بن سعد فریاد زد: ای لشکر خدا سوار شوید، و ببهشت مژده گیرید، پس لشکر سوار شده تا هنگام غروب بنزد حسین )
علیه السّلام و یارانش یورش بردند، در آن هنگام حسین علیه السّلام جلوی خیمه خود نشسته بود و بر شمشیر خود تکیه زده و سر بر
زانو نهاده خواب رفته بود، خواهر آواز خروش لشکر شنید، بنزدیک برادر آمده گفت: برادر آیا این هیاهو و آواز خروش را نشنوی
که نزدیک شده؟ حسین علیه السّلام سر برداشت و فرمود: همانا من رسول خدا (ص) را اکنون در خواب دیدم که بمن فرمود: تو
بنزد ما خواهی آمد، پس خواهرش (که این حرف را شنید) مشت بصورت زده فریاد کرد: وای، حسین علیه السّلام باو فرمود:
خواهرم وای بر تو نیست، آرام و خموش باش خدایت رحمت کند، پس عباس پیش آمده عرض کرد:
برادر جان لشکر بنزد تو آمد!؟
حضرت برخاسته بعباس فرمود: برادرم تو بجای من سوار شو (یا فرمود: جانم بقربانت سوار شو) و بنزد اینان برو و بایشان بگو:
چیست شما را و چه میخواهید، و از سبب آمدن ایشان پرسش کن، پس عباس با گروهی حدود بیست نفر سوار که در میان ایشان
بود زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر بنزد آن لشکر آمده عباس بآنان فرمود: چه میخواهید و چه اراده دارید؟ گفتند: دستور از امیر
رسیده که بشما پیشنهاد کنیم بحکم او تن داده و تسلیم شوید یا با شما جنگ کنیم؟ فرمود: پس شتاب نکنید تا بنزد أبی عبد اللَّه
بروم و سخن شما را بعرض آن حضرت برسانم، آنان باز ایستاده گفتند: برو و این پیغام را باو برسان و هر پاسخی داد نیز باطلاع ما
برسان، پس عباس بتنهائی بنزد حسین علیه السّلام بازگشت که جریان را بعرض رساند، و همراهان او (یعنی زهیر و حبیب و
دیگران) آنجا در جلوی لشکر ایستاده با آن مردم سخن
ترجمه الارشاد(ج ۲)، ص: ۹۳
میگفتند و آنان را موعظه کرده اندرز میدادند و از جنگ با حسین علیه السّلام بازشان میداشتند، ( ۱) عباس بنزد حسین علیه السّلام
آمده سخن لشکر را بآن حضرت گفت، حضرت فرمود: بنزد ایشان بازگرد و اگر میتوانی تا فردا از ایشان مهلت بگیر و امشب ایشان
را از ما باز گردان شاید ما امشب برای پروردگار خود نماز خوانده دعا کنیم و از او آمرزشخواهی نمائیم زیرا خدا خود میداند همانا
من نماز و تلاوت کتابش قرآن و دعای بسیار و استغفار را دوست دارم، پس عباس بنزد آن لشکر آمد و با فرستاده عمر بن سعد
بازگشت و آن فرستاده گفت: ما امشب تا فردا بشما مهلت دهیم، پس اگر تسلیم شدید شما را بنزد امیر عبید اللَّه بن زیاد خواهیم
برد، و گر نه دست از شما برنداریم (این پیغام را رسانید) و بازگشت.
برگرفته از کتاب ترجمه الارشاد نوشته: شیخ مفید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *