حوادث، وقایع، هجرت

مباهله و شهادت بریر

۱) یزید بن معقل از لشکر عمر بن سعد، جلو آمد و گفت: آی بریر بن حضیر! میبینی خدا با تو چه کرده است؟! [بریر] گفت: و )
الله خدا برایم خیر و برای تو شر پیش آورده است! [یزید بن معقل] گفت: دروغ گفتی، پیش از این دروغگو نبودی! آیا یادت
میآید [زمانی را که]- من و تو در [محلّه] بنی لوذان قدم میزدیم و تو میگفتی: عثمان بن عفّان به نفس خویش ستم کرده و
معاویۀ بن ابی سفیان گمراه و گمراهکننده است. و امام هدایتگر و بر حق، علیّ بن ابی طالب است؟! بریر گفت: [قبول دارم] گواهی
میدهم این دیدگاه و قول من است! یزید بن معقل
______________________________
۴۳۱ ، به نقل از أبی مخنف از عطاء بن سائب از عبد الجبار بن وائل حضرمی از برادرش مسروق بن وائل. / ۱) تاریخ طبری، ۵ )
صفحه ۸۷ از ۱۲۰
نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعۀ الطف، ص: ۱۶۳
۱) گفت: من گواهی میدهم که تو جزو گمراهانی! بریر بن حضیر گفت: آیا موافقی با هم مباهله کنیم و هر دو از خدا بخواهیم )
که دروغگو را لعنت کند، و آنکه بر باطل است کشته شود؟ بعد میآیم با تو مبارزه میکنم! [تا ببینیم من دروغگو هستم یا شما]
[یزید بن معقل پذیرفت] هر دو [به میدان] آمدند دستهایشان را به سوی خدا بلند کرده از او خواستند تا دروغگو را لعنت کند و
آنکه بر حق است اهل باطل را به قتل برساند.
بعد هر یک از آن دو روبروی دیگری قرار گرفت و ضرباتی را رد و بدل کردند.
یزید بن معقل ضربه سبکی به بریر بن حضیر زد که هیچ ضرری به بریر نرسانید، ولی بریر بن حضیر ضربهای به یزید زد که
کلاهخودش را شکافت و به مغزش رسید و مثل کسی که از جای مرتفعی به زیر میافتد [به زمین] افتاد در حالی که شمشیر ابن
حضیر در سرش مانده بود [گویا این صحنه همین الان اتفاق افتاده است گویا همین الآن] میبینم که بریر شمشیر فرو رفته در سر
یزید را تکان میداد [تا از سرش بیرون بیاورد.] رضیّ بن منقذ عبدی [از لشکر عمر بن سعد] [وقتی وضع خفّت بار یزید بن معقل را
دید] به سوی [بریر بن حضیر] حمله برد، و با بریر گلاویز شد، آنها ساعتی با یکدیگر مبارزه کردند، آنگاه بریر روی سینه رضیّ
نشست! [در این هنگام] رضیّ گفت: مددکاران و دفاع کنندگان [ما] کجا هستند؟
[در این حال] کعب بن جابر ازدی با نیزه به بریر حمله کرد و نیزه را در پشت [بریر] فرو برد وقتی بریر برخورد سر نیزه کعب را
احساس کرد بر روی [بدن رضیّ بن منقذ عبدی] به زانو نشست و بینیاش را با دندان فشرده و گوشهاش را کند، کعب بن جابر با
نیزهاش به بریر زده و او را از روی [عبدی] به زمین افکند بطوری که سر نیزه در پشت [بریر] فرو رفته بود، سپس به سراغ [بریر] آمد
و با شمشیرش به او
نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعۀ الطف، ص: ۱۶۴
۱) عمرو بن قرظه انصاری از نزد حسین علیه السّلام به میدان آمده در حالی که ) «۱» [. ضربه زد و او را کشت. [رحمت خدا بر او باد
میگفت:
گروه انصار میدانند که من با ضربه شمشیر خویش، ضربه جوانی که از دشمن روی گردان نیست، از حریم خانواده خویش حمایت
ولی «۲» [. خواهم کرد، و در رکاب حسین جگرگوشه و خانوادهام [خواهم جنگید]، [مبارزه کرد] و کشته شد [رحمت خدا بر او باد
برادرش علی [بن قرظۀ] با عمر بن سعد بود، فریاد زد؛ آی حسین! آی کذّاب فرزند کذّاب! برادرم را فریب دادی و به قتل
رساندهای؟! حسین [علیه السّلام] فرمود: خداوند برادرت را گمراه نکرده است، بلکه برادرت را هدایت و تو را گمراه نموده است!
[علی بن قرظه به امام علیه السّلام] گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را به قتل نرسانم و یا [در جنگ با تو] کشته نشوم! آنگاه بر [امام علیه
السّلام] حمله برد.
[در این هنگام] نافع بن هلال مرادی متعرضش شد و با نیزه او را زد بطوری که وی را بر زمین افکند، ولی همراهانش او را حمل
مردم بر هم میتاختند و با یکدیگر میجنگیدند و حرّ بن یزید ریاحی به [سپاه عمر سعد] «۳» . کرده [از میدان بردند] و نجات دادند
حمله میکرد و به این گفته تمثّل میجست: [همچنان با گودی گلو و سینه اسبم به قلب لشکر میزنم تا اینکه جامهای خونین بر تن
کنم] در حالی که گوشها و پیشانی اسبش ضربت خورده، و خونش جاری شده بود، یزید بن سفیان [تمیمی میگفت:] و الله اگر
ببینم حرّ بن یزید [به میدان] آمده او را از پشت با نیزه میزنم!
______________________________
۴۳۱ و ۴۳۲ ، به نقل از أبی مخنف از یوسف بن یزید از عفیف بن زهیر بن أبی أخنس که از شهود قتل امام / ۱) تاریخ طبری، ۵ )
حسین علیه السّلام بود.
صفحه ۸۸ از ۱۲۰
۴۳۴ ، از أبی مخنف از عبد الرحمن بن جندب. / ۲) تاریخ طبری، ۵ )
۴۳۴ ، به نقل از ثابت بن هبیره. / ۳) تاریخ طبری، ۵ )
نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعۀ الطف، ص: ۱۶۵
۱) حصین بن تمیم [وقتی دید حرّ به میدان آمد به یزید بن سفیان] گفت: این هم حرّ بن یزیدی که انتظارش را میکشیدی! [یزید )
بن سفیان] گفت: بله، بعد به طرف [حرّ] رفت و گفت: ای حرّ بن یزید! آیا میخواهی مبارزه کنی؟! [حرّ] گفت: بله میخواهم، بعد
«۱» . در مقابلش قرار گرفت، گویا جان [یزید بن سفیان] در دست حرّ قرار گرفته بود. حرّ بدون درنگ به طرفش آمده او را کشت
مردی که مزاحم بن «۲» . نافع بن هلال مرادی جملی در حال جنگ میگفت: من جملی هستم من بر دین علی [علیه السّلام] هستم
حریث خوانده میشد به طرف او آمد گفت: من بر دین عثمان هستم! [نافع] گفت: تو بر دین شیطان هستی! سپس به او حمله برد و
او را به قتل رسانید! [اینجا بود که] عمرو بن حجّ اج [زبیدی] فریاد کشید! آی احمقها! میدانید با چه کسانی در حال جنگ
هستید؟! [آنها] جنگجویان شهر هستند. قومی هستند که آرزوی مرگ میکنند، هیچیک از شما به تنهایی در مقابلشان ظاهر نشود،
آنها اندکند و چیزی طول نمیکشد که از بین میروند، به طرفشان سنگ پرتاب کنید.
عمر بن سعد گفت: راست گفتی، نظر شما درست است [لذا] به مردم دستور الزامی داد [و گفت] کسی از شما [به تنهایی] با آنها
«۳» . مبارزه نکند
برگرفته از کتاب نخستین گزارش مستند از نهضت عاشورا نوشته: لوطبن یحیی ابومخنف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *